محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

808

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

هزار مرد ديگر از پس او برفت . و يزيد چهارصد رطل بود و گفت : كدام اسب مرا بردارد ؟ ! او را اسبى بود بغايت بزرگ . آن را بخواست و برنشست ، و خال خويش جديع بن يزيد را بر مرو خليفت كرد و روى به هرات نهاد ، و گذر بر مرو الرّود كرد . و به زيارت پدر خود مهلَّب شد و سه روز آنجا درنگ كرد . و سپاه را هر يك صد درم بداد و برفت و به هرات شد ، و كس فرستاد به عبد الرّحمن بن [ عبّاس ] هاشمى و گفت : اكنون بياسودى و فربه شدى و مال گرد كردى ، اكنون آنچه ستدى نيك ، و اگر زيادت خواهى بدهمت و از اينجا برو كه من همى نخواهم كه با تو حرب كنم . عبد الرّحمن نپذيرفت و حرب بياراست . و از پنهان كس فرستاد به لشكر يزيد و ايشان را پذيرفتارى كرد و به خويشتن همى خواند . يزيد آگاه شد ، گفت : كار از حد گذشت ، مرا از وى چاشت بايد خوردن پيش از آنكه او بر من شام خورد . و حرب را بياراست و كرسى بنهاد . و يزيد بدان برنشست و حرب مفضّل را داد . و هر دو گروه به حرب ايستادند . چون يك ساعت بود گروه عبد الرّحمن هاشمى به هزيمت شدند و بپراگندند و جماعتى اسير افتادند ، از ايشان يكى محمّد بن سعد بن ابى وقّاص بود و عمر بن موسى بن عبد الله و عيّاش بن الاسود بن عوف و جماعتى ديگر . پس محمّد بن سعد بن ابى وقّاص گفت : اسألك بدعوة أبى لأبيك الَّا عفوت . بفرمود تا دست از آن اسيران بازداشتند ، و محمّد بن سعد به حجّاج فرستاد . حجّاج او را پيش خود خواند و گفت : يا ظلّ الشّيطان . [ گفت ] : صنع الله فيك . و اين محمّد را به لقب ظلّ الشيطان خواندندى از درازى كه بود . پس او را گفت : با يزيد بن معاويه بيعت نكردى و خويشتن به حسين بن على بن ابى طالب و عبد الله بن عمر مانند كردى . و چوبى به دست داشت بر سر او همى زد تا سرش بشكست و خون از سرش بدويد . محمّد گفت : ايّها الرّجل ، قد ملكت فأسجح . حجّاج آن چوب بنهاد . محمّد گفت : اگر بينى حال من به امير المؤمنين نويسى ، اگر مرا عقوبت كند تو نيز بدان انباز نباشى ، و اگر عفو كند بدان انباز باشى و مزد يا بى . حجّاج سر اندر پيش افگند يك ساعت . پس بفرمود تا گردنش بزدند .